من برگشتم ...

خیلی وقته که ننوشتم. هر چی فکر می کنم دلیلش یادم نمیاد. بعد از چند وقت هم وبلاگ نویسی از سرم پریده بود . امروز هم بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشه یک دفعه هوس کردم چند خطی بنویسم .

 امروز سالگرد ازدواج من و همسریه . دیشب با همسری رفتیم یک شام عالی خوردیم . من و همسری هر وقت میریم بیرون سریع غذا می خوریم و بر می گردیم ولی دیشب سعی کردیم مخصوص باشه و برای همین با نوشیدنی شروع کردیم , بعد سالاد خوردیم , بعد شام غذای مورد علاقه مون یعنی سر دست گوسفند؟( Lamb shank ) , و آخرش هم کاپکیک قرمز با بستنی به عنوان دسر . غذای دیشب واقعا بهمون چسبید و البته باورمون نمیشد که تونستیم اینهمه غذا بخوریم .

البته طی صحبتهایی که با همسری داشتیم به این نتیجه رسیدیم که ازدواج ما یک روز قبلش سه ساله شده دلیلش هم اینه که اگر چه ٨ جولای در ایران ازدواج کردیم ولی با سفر به آمریکا یک روز توی سفر گم می شه . مثلا من سه شنبه از ایران حرکت کردم . تقریبا یک روز توی راه بودم ولی وقتی رسیدم اینجا باز سه شنبه بود . به تقویم ایران دیروز سالگرد ازدواجمون بود و به تقویم اینجا امروز ...

آخر هفته میریم مسافرت . نه خیلی دور . داخل کالیفرنیا . مطمئنم که خوش می گذره و هر دومون واقعا نیاز داریم .

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٧ساعت۱:٠٠ ‎ب.ظتوسط دختر پارسی | نظرات ()
Funny

A beautiful teacher was having trouble with one of her students in 1st Grade
class. She asked,"Boy. What is your problem?"
Boy answered, "I'm too smart for the first-grade. My sister is in the
third-grade and I'm smarter than she is! I think I should be in the 4th
Grade!"
Madam had enough. She took the Boy to the principal's office. While the Boy
waited in the outer office, madam explained to the principal what the
situation was. The principal told Madam he would give the boy a test and if
he failed to answer any of his
questions he was to go back to the first-grade and behave.She agreed.
the Boy was brought in and the conditions were explained to him and he
agreed to take the test.

Principal: "What is 3 x 3?"
Boy.: "9".
Principal: "What is 6 x 6?"
Boy.: "36".
And so it went with every question the principal thought a 4th grade should
know. The principal looks at Madam and tells her, "I think Boy can go to the
4th grade."
Madam says to the principal, "I have some of my own questions.
Can I ask him?" The principal and Boy both agreed.

Madam asks, "What does a cow have four of that I have only two of"?
Boy, after a moment "Legs."

Madam: "What is in your pants that you have but I do not have?"
Boy.: "Pockets."

Madam: What starts with a C and ends with a T, is hairy, oval,
delicious and contains thin whitish liquid?
Boy.: Coconut

Madam: What goes in hard and pink then comes out soft And sticky?
The principal's eyes open really wide and before he could stop the answer,
Boy was taking charge.
Boy.: Bubblegum

Madam: What does a man do standing up, a woman does sitting down and a dog
does on three legs?

The principal's eyes open really wide and before he could stop the answer...

Boy.: Shake hands

Madam: You stick your poles inside me. You tie me down to get me up. I get
wet before you do.
Boy.: Tent

Madam: A finger goes in me. You fiddle with me when you're bored. The best
man always has me first.

The Principal was looking restless, a bit tense and took one large Patiala
Vodka peg.
Boy.: Wedding Ring

Madam: I come in many sizes. When I'm not well, I drip. When you blow me,
you feel good.
Boy.: Nose

Madam: I have a stiff shaft. My tip penetrates. I come with a quiver.
Boy.: Arrow

Madam: What word starts with a 'F' and ends in 'K' that means lot of heat
and excitement?
Boy.: Firetruck

Madam: What word starts with a 'F' and ends in 'K' & if u dont get it, u
have to use ur hand.
Boy.: Fork

Madam: What is it that all men have one of it's longer on some men than on
others, the pope doesn't use his and a man gives it to his wife after
they're married?
Boy.: SURNAME.

Madam: What part of the man has no bone but has muscles, has lots of veins,
like pumping, & is responsible for making love ?
Boy.: HEART.

The principal breathed a sigh of relief and said to the teacher,

"Send this Boy to MIT,
I got the last ten questions wrong myself!".

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٦ساعت۱۱:۱٦ ‎ق.ظتوسط دختر پارسی | نظرات ()
سلف سرویس

می دونم خیلی وقته که ننوشتم . خدا رو شکر دلیلش مشغولیت به خوشی و تفریح بوده . دو تا مسافرت حسابی رفتم که واقعا از بهترین سفرهای عمرم بودند . جاهای زیبایی رو دیدم که هیچ وقت فکر نمی کردم یک روزی اونجا رو می بینم . ولی چیزی که امروز می خوام ازش بنویسم از سفر نیست.

اگر یادتون باشه من تابستون گذشته توی باغچه کوچکی که داشتم کمی سبزیجات کاشته بودم و از این کار بیشتر از اینکه به فکر نتیجه باشم لذت می بردم . اتفاقا نتیجه کار واقعا خوب بود و من به حدی از باغچه سبزی برداشت کردم که دیگه به همه همسایه هامون هم اینقدر سبزی دادم که اشباع شده بودند! دو ماه قبل کوردینیتور مجتمعی که توش زندگی می کنیم یک شب اومد  و بهمون گفت که باغچه ما به عنوان بهترین باغچه انتخاب شده و گفت که عکستون برام بفرستید تا توی گاهنامه چاپ کنیم بعدش هم دو تا کارت بهمون داد که با اونها می تونستیم بریم و یکی از سلف های دانشگاه غذا بخوریم . این دو تا کارت سه ماه تموم روی تلویزیون افتاده بود و ما بهش نگاه هم نمی کردیم . دیشب همسری یک دفعه پیشنهاد داد که بیا بریم حداقل ببینیم سلف های اینجا چه شکلیه و خوب از کارتمون هم استفاده کردیم . یک خوابگاه دانشجویی نزدیک خونه ما هست و می دونستیم که سلف داره . با پرس و جو سلف رو پیدا کردیم و وقتی دم در رسیدیم چشمامون از تعجب گرد شده بود. خوب تصور من از سلف دانشگاه یک چیزی توی مایه های سلف های ایران بود که جدای از صفهای طویلی که باید برای گرفتن ژتون و غذا تحمل می کردی ، محیط اش هم چنگی به دل نمی زد و کیفیت غذا که دیگه واقعا غیر قابل تحمل بود . اما هر چی سلف های ایران بد بودند این سلف تمیز ،قشنگ و مجهز بود . یک بافی به تمام معنا . خبری از صف و شلوغی نبود . در قسمت سالاد بار بیشتر از 30 نوع سالاد و ده نوع سس به چشم می خورد که همه تازه و با کیفیت عالی بودند . در قسمت غذا دانشجوها حق انتخاب داشتند که سوشی ، رست بیف ، ساندویچ ،گوشت کبابی و یا پاستا بخورند و یا اینکه همه رو با هم بخورند . برشهای زیبای کیک توی بشقابها لب پیشخوان آماده بودند تا به عنوان دسر سرو بشن . بستنی ، انواع شکلات ،جیپس و سریل هم از جمله دسرهای دیگه بودند. میوه هایی که دیشب توی منیو بود سیب ، پرتقال و توت فرنگی بودند و بیشتر از ده دستگاه بزرگ تولید نوشیدنی توی سلف تعبیه شده بود که هر نوع نوشیدنی از سودا تا آبمیوه و قهوه رو فراهم می کرد . حتی در انتخاب نوع نان هم آپشن های متنوعی وجود داشت که من فقط لیمویی اش رو امتحان کردم و عالی بود . من و همسری کلی از اون فضا و غذا لذت بردیم و داشتیم با هم شوخی می کردیم که بهتره بریم یا با کوردینیتورمون صمیمی بشیم که تند تند جایزه بگیریم و یا اینکه خودمون برای سال دیگه نامزد بشیم تا سهمیه داشته باشیم . خلاصه کلام اینکه بیشتر از اینکه احساس کنیم توی سلف یک خوابگاه داریم غذا می خوریم فکر می کردیم توی یک بافی عالی نشستیم و واقعا لذت بخش بود . البته آخرش یکمی هم به حال خودمون افسوس خوردیم که دوران دانشجوییمون توی چه سلفهایی غذا خوردیم ! دانشجوها هم خیلی مودب و با فرهنگ عمل می کردند و از سر و صدا و بی نظمی اصلا خبری نبود . البته به قول همسری وقتی با کسی اینطور با احترام برخورد میشه اون شخص هم محترمانه تر رفتار می کنه . دو نفر خانوم که تیپ هماهنگ کننده های مراسم رو داشتند ( هدفون توی گوش و میکروفون جلوی دهان) به آرامی قدم می زدند و سعی می کردند که مطمئن باشند همه چیز در بهترین حالت ممکن پیش میره . سرتون رو درد نیارم که واقعا از نظر سلف کلاه گشادی سرمون رفته و به قولی نصف عمرمون بر فناست!

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٤ساعت۱۱:۱۸ ‎ق.ظتوسط دختر پارسی | نظرات ()
زنده باد تساوی

ما به مردها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم. مردها گفتند: حالا که این قدر اصرار می کنید، قبول ! و ما نفهمیدیم چه شد که مردها ناگهان این قدر مهربان شدند. وقتی به خود آمدیم، عین آن ها شده بودیم. کیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی که باید به اش رسیدگی می کردیم و دسته چک و حساب کتاب هایی که مهم بودند.. با رئیس دعوایمان می شد و اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می کردیم. ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد.. دیگر با هم مو نمی زدیم. آن ها به وعده شان عمل کرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یک مرد را بخشیده بودند. همة کارهایمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خدای من! سلاح نفیس اجدادی که نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیب هایمان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه! ما پنبه ای که با آن سر مردها را می بریدیم، گم کرده بودیم.. همان ارثیه ای که هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا این هست، سر مردش سوار است. آن گلولة الیافی لطیفی که قدیمی ها به اش می گفتند عشق، یک جایی توی راه از دستمان افتاده بود. یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش کرده بودند. حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه. و مهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو درمی آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود.

سال ها بود حسودی شان می شد. چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم. فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم در معامله ای که پایاپای نبود، شرکت کنیم. می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِبخشیدن کیف کنیم. بی حساب و کتاب دوست بداریم. در هستی، عناصر ریزی بودند که مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم. مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست. وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شکایت داشت و هق هق گریه می کرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر، از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد که قابل برطرف شدن نیست. مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است.  مادربزرگ می گفت کار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری بود که زن ها آدرسش را داشتند و یک راست می رفت نزدیک خدا. شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم کردیم.

به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم. رئیس شرکت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می کنیم. ده تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتکس و شیشه شور و کنسرو و رب و ماکارونی خریده ایم و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیة همکارهای شرکت که آن ها هم بن داشته اند و خوشبختی، داریم غیبت رئیس کارگزینی را می کنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را درمی آوریم و بلندبلند می خندیم و بارهایمان را می کشیم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود که در آن خانه می شست و می پخت. حیف که زنده نماند ببیند ما به چه  آزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد کردیم.
افتخارآمیز است که ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم. مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر می شویم. مردها مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می کنند. ما می توانیم همه کار را با همه کار انجام دهیم. وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ کنند، ما با یک دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن و شانه، کارهای اداره را راست و ریس می کنیم. افتخارآمیز است.

دستاورد بزرگی است این که مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یکی مان شب توی رختخواب مثل کنده ای چوب راحت می خوابد و آن یکی مدام غلت می زند، چون دست و پاهایش درد می کنند. چون صورت اشک آلود بچه ای می آید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد کودک... همه رفته اند، سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش. نیمة گمشده شب ها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نیمة دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین کسی که شده و کسی که بود، دست و پا می زند.


مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من کجا می توانست شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم.

زنده باد تساوی

پ.ن. نمی دونم نویسنده این متن زیبا کیه ! با ایمیل دریافتش کردم.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٥ساعت۸:٥۳ ‎ب.ظتوسط دختر پارسی | نظرات ()
تفاوت در برخورد با مشتری

مدتی پیش یک سری مدارک از طریق پست "دی اچ ال"به ایران فرستادم . موقع پست مدارک،کارمند اونجا با خوشرویی تمام کنارم ایستاد تا اگر سوالی دارم جواب بده بعدش هم سر فرصت یک کتاب بزرگ رو آورد و یک ساعت توش گشت که بهم بگه بسته تا سه روز دیگه به ایران می رسه . با خیال راحت رسید رو گرفتم و اومدم خونه . تجربه بهم ثابت کرده که بسته هایی که به ایران می فرستیم اول می رن واشنگتن و چک میشن بعد می رن به ایران برای همین معمولا یک تاخیر دو یا سه روزه داره ولی وقتی اون برخورد خوب کارمند شرکت رو می بینی خیالت راحته که بسته بالاخره میرسه و گم نمیشه . حالا اون سر قضیه رو ببینید . وقتی از ایران دارند از طریق همون شرکت یک بسته برای من ارسال می کنند خواهرم باید سراسیمه زنگ بزنه و بگه : به من گفتند خودتون که از روابط ایران و آمریکا خبر دارید ممکنه بسته هیچ وقت نرسه و گم بشه!!! آخه یکی نیست بگه چرا اینطوری با مشتری برخورد می کنید؟ چرا باید کارمند آمریکایی شرکت دی اچ ال وقت بذاره تا حدود تقریبی زمان رسیدن بسته رو به من بگه تا خیالم آسوده تر باشه و کارمند ایرانی همون شرکت اولین چیزی که به زبون میاره این باشه که هیچ تضمینی در رسیدن بسته نیست ؟!! اون هم بسته ای که شماره سریال داره و هر ثانیه میشه آن لاین پیگیری اش کرد. بسته ای که اصولا به دلیل هزینه ای که داری براش پرداخت می کنی نباید گم بشه و دست بالاش باید برگشت بخوره . من نمی دونم چرا توی ایران همه طلبکارند ؟

پ.ن. عصبانی هستم .

پ.ن.۲.اول اینکه بسته ام رو دریافت کردم ، دو روزطول کشید . دوم اینکه منظور من این نبود که نگران این هستم که اصلا بسته میرسه یا نه ! منظور من این بود که چرا تفاوت برخورد کارمندای این شرکت باید اینقدر زیاد باشه . اگر لازم بود که به یک ایرانی گوشزد بشه که امکان داره بسته ات به گیرنده نرسه خوب این باید در همه جای دنیا یکی باشه . ولی حرف من اینه که یک کارمند ایرانی این شرکت بی خودی چیزی گفته بود که در محدوده وظایف اون نبوده و با اینکارش به جای اینکه رضایت مشتری رو فراهم کنه به اون نگرانی و تشویش میده . کما اینکه من بعید می دونم کسی با دی اچ ال چیزی بفرسته و گم بشه ! 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٢ساعت۱٢:٢٧ ‎ق.ظتوسط دختر پارسی | نظرات ()
Upgrading from Girlfriend 7.0 to Wife 1.0

این متن ایمیلی جالب رو از دست ندید .

Dear Tech Support

Last year I upgraded from Girlfriend 7.0 to Wife 1.0 . I soon noticed that the new program began unexpected child processing that took up a lot of space and valuable resources. In addition, Wife 1.0 installed itself into all other programs and now monitors all other system activity. Applications such as Poker Night 10.3 , Football 5.0 , Hunting and Fishing 7.5 , and Racing 3.6 no longer run , crashing the system whenever selected.

I can't seem to keep Wife 1.0 in the background while attempting to run my favorite applications. I'm thinking about going back to Girlfriend 7.0 , but the uninstall doesn't work on Wife 1.0 . Please help!

Thanks,
A Troubled User. (KEEP READING)


____________ _________ _________ ________

REPLY:
Dear Troubled User:

This is a very common problem that men complain about.

Many people upgrade from Girlfriend 7.0 to Wife 1.0 , thinking that it is just a Utilities and Entertainment program. Wife 1.0 is an OPERATING SYSTEM and is designed by its Creator to run EVERYTHING !!! It is also impossible to delete Wife 1.0 and to return to Girlfriend 7.0 . It is impossible to uninstall, or purge the program files from the system once installed.

You cannot go back to Girlfriend 7..0 because   Wife 1.0 is designed to not allow this. Look in your Wife 1.0 manual under Warnings-Alimony - Child Support . I recommend that you keep Wife1.0 and work on improving the situation. I suggest installing the background application 'Yes Dear' to alleviate software augmentation.

The best course of action is to enter the command C:\ APOLOGIZE because ultimately you will have to give the APOLOGIZE command before the system will return to normal anyway.

Wife 1.0 is a great program, but it tends to be very high maintenance . Wife 1.0 comes with several support programs, such as Clean and Sweep 3.0 , Cook It 1.5 and Do Bills 4.2 .

However, be very careful how you use these programs. Improper use will cause the system to launch the program Nag Nag 9.5 . Once this happens, the only way to improve the performance of Wife 1.0 is to purchase additional software. I recommend Flowers 2.1 and Diamonds 5.0 !

WARNING!!! DO NOT , under any circumstances, install Secretary With Short Skirt 3.3 . This application is not supported by Wife 1.0 and will cause irreversible damage to the operating system.

Best of luck,
Tech Support

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۳ساعت٩:٢٤ ‎ق.ظتوسط دختر پارسی | نظرات ()
آتش ...

باز هم آتش سوزی!!!

این دفعه خونه های زیادی رو توی کام خودش فرو برد . آدمهای زیادی سهمی به اندازه یک کیف دستی از خونه ای که سی سال توش زندگی کرده بودند براشون باقی مونده . دیدن این صحنه ها واقعا آزاردهنده است . البته آتش توی قسمت شرقی شهره و ما در منتهای غربی شهر هستیم . ولی بازم دیدن دوستانی که خونه شون رو از دست دادند غم بزرگی به دل آدم میاره .

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٦ساعت٦:٤۸ ‎ب.ظتوسط دختر پارسی | نظرات ()
شناخت همسر

بیشتر از یک ماه بود که یک مانتیور غول پیکر وسط اتاق خواب , روی زمین جا خوش کرده بود و منتظر بود تا آقای همسر بیاد و از اونجا نجاتش بده ! امروز بعد از ظهر بالاخره به این نتیجه رسیدم که آخرین باری که به همسری گفتم که این مانیتور رو یک جایی توی کمد جا بده یک ماه پیش بود و از آنجا که کس نخارد پشت من ... پس خودم دست به کار شدم و مانیتور مزبور رو به زور توی کمد جا دادم .حالا بماند که به دلیل گیر کردن انگشت اشاره ظریف و ضعیفمان زیرش نزدیک بود قطع عضو بشیم . بعدش از همسری پرسیدم : "اتاق چه تغییری کرده ؟" هر چی فکر کرد به ذهنش نرسید . از اینکه اصلا متوجه نشده که اون غول ! دیگه وسط اتاق نیست واقعا داشتم شاخ در می آوردم کما اینکه برای رفتن جلوی آینه باید از روش پرش می کردیم و همسری بنده هم دست کم روزی یکبار رو جلوی این آینه می رفت . حالا تازه دارم می فهمم دنیای همسرم چه طوریه ! و مهمتر از اون اینکه نباید از آدمی که چیزی رو اصلا نمی بینه انتظار داشت که وجود اون چیز آزارش بده و یا اینکه فکری در مورد اون چیز بکنه !

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٩ساعت۱٠:۳٢ ‎ب.ظتوسط دختر پارسی | نظرات ()